تبلیغات
هرچی گیر آوردم میتایپم

آرتو اشی قهرمان افسانه ای تنیس ویمبلدون به خاطر خون آلوده ای که در جریان یک عمل جراحی در سال 1983 دریافت کرد، به بیماری ایدز مبتلا شد و در بستر مرگ افتاد. او از سراسر دنیا نامه هایی از طرفدارانش دریافت کرد. یکی از طرفدارانش نوشته بود

چرا خدا تو را برای چنین بیماری انتخاب كرد؟
 
او در جواب گفت :
در دنیا، 50 میلیون کودک بازی تنیس را  آغاز می کنند.

5  میلیون نفر یاد می گیرند که چگونه تنیس بازی کنند.

500 هزار نفر تنیس را در سطح حرفه ای یاد می گیرند.

50 هزار نفر پا به مسابقات می گذارند.

5 هزار نفر سرشناس می شوند

50 نفر به مسابقات ویمبلدون راه پیدا می کنند،

چهار نفر به نیمه نهایی می رسند و دو نفر به فینال ...

و آن هنگام که جام قهرمانی را روی دستانم گرفته بودم،

هرگز نگفتم خدایا چرا من؟ 
و امروز هم که از این بیماری رنج می کشم، نیز نمی گویم خدایا چرا من؟


سه شنبه 4 اسفند 1388

بدون موضوع!

   نوشته شده توسط: bache bozorg    

چند وقت پیش زمانی كه بستنی خیلی گران نبود یك پسر ده ساله به یك كافی شاپ رفت

 موقعی كه پشت میز نشست از گارسون پرسید :قیمت بستنی گردویی چند است ؟اوگفت 50 سنت است .

پسرازجیبش پول درآورد وآنرا شمرد.  

 

سپس پرسید قیمت بستنی ساده چقدر است؟

 

آنجا افراد دیگری بودند كه منتظربستنی بودند.گارسون در حالیكه كمی بداخلاق وبی حوصله بود با تندی گفت:

35 سنت است.پسردوباره پولش را شمرد وگفت لطفاً یك بستنی ساده بدهید.

 

گارسون بستنی را همراه با صورت حساب برای او برد .پسر بستنی اش را خورد وپولش را به صندوق پرداخت كرد.

وقتی گارسون میزراتمیز می كردشروع به گریه كردن كرد.....

در گوشه بشقاب 15 سنت بابت انعام برای او گذاشته بود.

پسر به جای بستنی گردویی ،بستنی ساده گرفت تا بتواند به او انعام دهد!

 


سه شنبه 4 اسفند 1388

پربیننده ترین سایت در چند سال اخیر ایران

   نوشته شده توسط: bache bozorg    

 

 

مشترک گرامی

دسترسی به این سایت امکان پذیر نمیباشد


سه شنبه 4 اسفند 1388

آرایشگر

   نوشته شده توسط: bache bozorg    

در شهری در انگلیس، آرایشگری زندگی می‌كرد كه سالها بچه‌دار نمی‌شد.
او نذر كرد كه اگر بچه‌دار شود، تا یك ماه سر همه مشتریان را به رایگان اصلاح كند.
بالاخره  او بچه‌دار شد!
روز اول یك شیرینی فروش وارد مغازه شد پس از پایان كار، هنگامی كه قناد خواست پول بدهد، آرایشگر ماجرا را به او گفت
فردای آن روز وقتی آرایشگر خواست مغازه‌اش را باز كند، یك جعبه بزرگ شیرینی و یك كارت تبریك و تشكر از طرف قناد دم در بود.
روز دوم یك گل فروش به او مراجعه كرد و هنگامی كه خواست حساب كند، آرایشگر ماجرا را به او گفت. فردای آن روز وقتی آرایشگر
خواست مغازه‌اش را باز كند، یك دسته گل بزرگ و یك كارت تبریك و تشكر از طرف گل فروش دم در بود.
روز سوم یك مهندس ایرانی به او مراجعه كرد. در پایان آرایشگر ماجرا را به او گفت و از گرفتن پول امتناع كرد.
حدس بزنید فردای آن روز وقتی آرایشگر خواست مغازه‌اش را باز كند، با چه نظره‌ای روبرو شد؟
فكركنید. شما هم یك ایرانی هستید.
.
 
 
 
 
 
.
.
چهل تا ایرانی، همه سوار بر آخرین مدل ماشین، دم در سلمانی صف كشیده بودند و غر می‌زدند
 كه پس این مردك چرا مغازه‌اش را باز نمی‌كند!


سه شنبه 4 اسفند 1388

ضرب المثل های ایران به زبان انگلیسی

   نوشته شده توسط: bache bozorg    

اگر خارج از ایران هستید و با جملاتی این چنینی برخورد کردید، بدونید طرف مقابل ایرونیه!


 

He looks me Left Left!
چپ چپ نگاه میکنه!


I die for your height and top!
قربونه قد وبالات!


Ate my head!
سرمو خورد!


He has grown a tail!
دم در آورده!


On my eyes!
به روی چشمم!


Light up my homework!
تکلیف منو روشن کن!


Don't hit yourself to left Ali Street!
خودت رو به کوچه علی چپ نزن!


To my death?!
مرگ من؟!


I ate Earth and my father came out!
خوردم زمین، پدرم در اومد!


Take away the person that washes your dead body!
مرده شورتو رو ببرن!


You can pull your carpet out of the water!
تو می‌تونی گلیمتو رو از آب بیرون بکشی!


I'll hit you so hard that electricity will pop out of your eyes!
همچین محكم بزنمت که برق از چشمات بپره!


His/Her donkey passed over the bridge!
خرش از پل گذشته!


What kind of dirt should I spill on my head?!
چه خاکی به سرم بریزم؟!


The neighbor's chicken is a goose!
مرغ همسایه غازه!


Marriage is an uncut watermelon!
ازدواج هندونه‌ی نبریده است!


Happiness has been hitting you under the belly!
خوشی زده زیر دلت!


Don't drop worms!
کرم نریز!


به شما دوستان عزیز نیز توصیه می کنم در جهت انتشار فرهنگ غنی ایرانی به خارج از کشور در گفتگوهای روزمره خود در خارج از کشور از این ضرب المثل های اصیل ایرانی استفاده کنید


سه شنبه 4 اسفند 1388

زندگی

   نوشته شده توسط: bache bozorg    


Just for the poem is impressive...
تنها به دلیل این‌كه شعر اثر گذار بود...


http://www.postreh.com/phprs/picture/barbara/The_Broken_Mirror_Effect_by_croissance.jpg




حتما تا انتها بخونید

رقص آرام
این شعر توسط یک نوجوان متبلا به سرطان نوشته شده است.
او مایل است بداند چند نفرشعر او را می خوانند.
این کل شعر اوست. لطفا آنرا برای دیگران هم ارسال کنید.
این شعر را این دختربسیار جوان در حالی که آخرین روزهای زندگی اش را سپری می کند در بیمارستان نیویورک نگاشته است
و آنرا یکی از پزشکان بیمارستان فرستاده است. تقاضا داریم مطلب بعد از شعر را نیز به دقت بخوانید
 
SLOW DANCE
رقص آرام

Have you ever
watched kids
آیا تا به حال به کودکان نگریسته اید

On a merry-go-round?
در حالیکه به بازی "چرخ چرخ" مشغولند؟

Or listened to
the rain
و یا به صدای باران گوش فرا داده اید،

Slapping on the ground?
آن زمان که قطراتش به زمین برخورد می کند؟

Ever followed a
butterfly's erratic flight?
تا بحال بدنبال پروانه ای دویده اید، آن زمان که نامنظم و بی هدف به چپ و راست پرواز می کند؟

Or gazed at the sun into the fading
night?
یا به خورشید رنگ پریده خیره گشته اید، آن زمان که در مغرب فرو می رود؟

You better slow down.
کمی آرام تر حرکت کنید

Don't dance so
fast.
اینقدر تند و سریع به رقص درنیایید

Time is short.
زمان کوتاه است

The music won't
last
موسیقی بزودی پایان خواهد یافت

Do you run through each day
On the
fly?
آیا روزها را شتابان پشت سر می گذارید؟

When you ask How are you?
آنگاه که از کسی می پرسید حالت چطور است،

Do you hear the
reply?
آیا پاسخ سوال خود را می شنوید؟

When the day is done
هنگامی که روز به پایان می رسد

Do you lie in your
bed
آیا در رختخواب خود دراز می کشید

With the next hundred chores
و اجازه می دهید که صدها کار ناتمام بیهوده و روزمره 

Running through
your head?
در کله شما رژه روند؟

You'd better slow down
سرعت خود را کم کنید. کم تر شتاب کنید..

Don't dance so
fast.
اینقدر تند و سریع به رقص در نیایید.

Time is short.
زمان کوتاه است.

The music won't
last
. موسیقی دیری نخواهد پائید

Ever told your child,
آیا تا بحال به کودک خود گفته اید،

We'll do it
tomorrow?
"فردا این کار را خواهیم کرد"

And in your haste,
و آنچنان شتابان بوده اید

Not see
his
sorrow?
که نتوانید غم او را در چشمانش ببینید؟

Ever lost touch,
تا بحال آیا بدون تاثری

Let a good
friendship die
اجازه داده اید دوستی ای به پایان رسد،

Cause you never had time
فقط بدان سبب که هرگز وقت کافی ندارید؟

or call
and say,'Hi'
آیا هرگز به کسی تلفن زده اید فقط به این خاطر که به او بگویید: دوست من، سلام؟

You'd better slow down.
حال کمی سرعت خود را کم کنید. کمتر شتاب کنید.

Don't dance
so fast.
اینقدر تند وسریع به رقص درنیایید.

Time is short.
زمان کوتاه است.

The music won't
last
موسیقی دیری نخواهد پایید

When you run so fast to get somewhere
آن زمان که برای رسیدن به مکانی چنان شتابان می دوید،

You
miss half the fun of getting there.
نیمی از لذت راه را بر خود حرام می کنید.

When you worry and hurry
through your day,
آنگاه که روز خود را با نگرانی و عجله بسر می رسانید،

It is like an unopened
gift....
گویی هدیه ای را ناگشوده به کناری می نهید.

Thrown away.
Life is not a
race.
زندگی که یک مسابقه نیست!

Do take it slower
کمی آرام گیرید

Hear the
music
به موسیقی گوش بسپارید،

Before the song is over.  
  پیش از آنکه آوای آن به پایان رسد.    



FORWARDED E-MAILS ARE TRACKED TO OBTAIN THE TOTAL
COUNT.
ایمیل های فرستاده شده شمارش خواهد شد تا مجموع آن به‌دست آید.

Dear All: PLEASE pass this mail on to everyone you know -
even to those you don't know! It is the request of a special girl who will
soon
leave this world due to cancer.
دوستان عزیز: لطفا این ایمیل را برای همه کسانی که می شناسید و حتی آنها که نمی شناسید بفرستید! این تقاضای دختری است که به خاطر سرطان بزودی جهان را بدرود خواهد گفت.
This young girl has 6 months left
to live, and as her dying wish, she wanted to send a letter telling
everyone to
live their life to the fullest, since she never will.
 تنها 6 ماه دیگر از زندگی این دختر باقی مانده است و آخرین آرزوی او این است که میخواهد به همه بگوید زندگی را تمام و کمال زندگی کنند، کاری که او نمی تواند بکند.
She'll
never make it to prom, graduate from high school, or get married and have a
family of her own.
او هرگز نخواهد توانست در میهمانی پایان دبیرستان با دیگر دوستانش به رقص و پایکوبی بپردازد و یا ازدواج کند و خانواده ای تشکیل دهد.
By you sending this to as many people as
possible, you can give her and her family a little hope, because with every
شما با فرستادن این ایمیل به افراد دیگر می توانید کمی امید به او و خانواده اش هدیه کنید  زیرا
name
that this is sent to, The American Cancer Society will donate 3 cents per
name
با ازای تعداد افرادی که این ایمیل به آنها فرستاده شود، انجمن سرطان امریکا 3 سنت
برای معالجه و بهبود او اختصاص خواهد داد.
 to her treatment and
 
recovery plan. One guy sent this to 500 people! So I
know
that we can at least send it to 5 or 6. It's
not even your money, just
your time!
یک نفر این ایمیل را برای 500 نفر فرستاده است! من اطمینان دارم شما می توانید آن را حداقل برای 5 یا 6 نفر بفرستید. لازم نیست از پول خود مایه بگذارید، تنها وقت خود را اختصاص دهید.
PLEASE PASS ON AS A LAST REQUEST.
آخرین  تقاضای یک انسان را اجابت کنید و این میل را برای دیگران بفرستید.



Slow Dance
This is a poem
written by a teenager with cancer.
She wants to see how many
people get her poem.
It is quite the poem. Please pass it on.
This
poem was written by a terminally ill young girl in a
New York
Hospital
It was sent
by
a medical doctor - Make sure to read what is in the closing statement
AFTER THE POEM.
SLOW DANCE
Have you ever
watched kids
On a merry-go-round?
Or listened to
the rain
Slapping on the ground?
Ever followed a
butterfly's erratic flight?
Or gazed at the sun into the fading
night?
You better slow down.
Don't dance so
fast.
Time is short.
The music won't
last
Do you run through each day
On the
fly?
When you ask How are you?
Do you hear the
reply?
When the day is done
Do you lie in your
bed
With the next hundred chores
Running through
your head?
You'd better slow down
Don't dance so
fast.
Time is short.
The music won't
last.
Ever told your child,
We'll do it
tomorrow?
And in your haste,
Not see
his
sorrow?
Ever lost touch,
Let a good
friendship die
Cause you never had time
To call
and say,'Hi'
You'd better slow down.
Don't dance
so fast.
Time is short.
The music won't
last.
When you run so fast to get somewhere
You
miss half the fun of getting there.
When you worry and hurry
through your day,
It is like an unopened
gift.........
Thrown away.
Life is not a
race.
Do take it slower
Hear the
music
Before the song is over.
FORWARDED E-MAILS ARE TRACKED TO OBTAIN THE TOTAL
COUNT.
Dear All: PLEASE pass this mail on to everyone you know -
even to those you don't know! It is the request of a special girl who will
soon
leave this world due to cancer.
This young girl has 6 months left
to live, and as her dying wish, she wanted to send a letter telling
everyone to
live their life to the fullest, since she never will.
She'll
never make it to prom, graduate from high school, or get married and have a
family of her own.
By you sending this to as many people as
possible, you can give her and her family a little hope, because with every
name
that this is sent to, The American Cancer Society will donate 3 cents per
name
to her treatment and recovery plan. One guy sent this to 500 people! So I
know
that we can at least send it to 5 or 6. It's
not even your money, just
your time!
PLEASE PASS ON AS A LAST REQUEST.
Dr.Dennis Shields, Professor
Department of Developmental and Molecular Biology
1300 Morris Park
Avenue
Bronx , New York
  10461


سه شنبه 4 اسفند 1388

ماهی قرمز و سفره هفت سین

   نوشته شده توسط: bache bozorg    

ماهی قرمز نخرید

تجارت ماهی قرمز مدت هاست که در دوره زمانی ۱۵ اسفند تا ۱۵ فروردین شکل میگیرد تجارتی که محصول آن هیچ ریشه ای در تاریخ باستانی عید نوروز ایرانی ندارد .

۸۰ سال پیش به همراه ورودچای به ایران ماهی قرمز نیز که سمبل عید چینی ست به سفره های هفت سین مراسم عید نوروز ما وارد شد غافل از اینکه در عید چینی ماهی قرمز را رها میکنند تا زندگی جریان یابد و ما ماهی قرمز را اسیر تنگ بلورین میکنیم تا همزمان با رشد سبزه های سفره هایمان و باروری زمین هر روز او را به مرگ نزدیک و نزدیک تر کنیم .

جالب است بدانید در هیچ کدام از مراسم سنتی مان در مورد نوروز ماهی قرمز جایگاهی ندارد در میان رسوم زرتشتی در سفره عید انار به نشانه باروری و عشق و یا سیب سرخ درون ظرف آب مقدس رها میشود تا عشق و باروری همچنان پاینده بماند. اگر ایرانی ها می دانستند که ماهی قرمز هیچ ریشه تاریخی در سفره هفت سین ندارد به جای پرداخت برای خرید و قتل ماهی های قرمز به بهانه عید، سیب قرمز یا انار را در آب رهامیکردند که ریشه در تاریخ این دیار دارد .

هر سال ایام عید ۵ میلیون قطعه ماهی میمیرند. ۵ میلیون قطعه ماهی قرمز به خاطر رنگ و لعاب سفره هفت سین، به خاطر هیچ و عجیب نیست اگر بدانیم در صورتیکه ایرانی ها از خرید ماهی قرمز منصرف شوند این تجارت سیاه روزی پایان خواهد یافت. عجیب نیست اگر باور کنیم سیب سرخ یا انار همان سرخی هفت سین ایرانی ست که ریشه در تاریخ چند هزار ساله سنت ما دارد .

 

عجیب نیست اگر تابلوی معروف هفت سین کمال الملک را در کاخ گلستان به تماشا بنشینیم و ببینیم که او نیز ماهی قرمز را میان سفره هفت سینش طراحی و نقاشی نکرده است .


ماهی قرمز در سفره هفت سین ایرانی جایی ندارد پس لطفاًماهی قرمز نخرید




سه شنبه 4 اسفند 1388

سخنانی از انیشتین

   نوشته شده توسط: bache bozorg    

هر احمقی می تواند چیزها را بزرگتر، پیچیده تر و خشن تر کند؛ برای حرکت در جهت عکس، به کمی نبوغ و مقدار زیادی جرات نیاز است.

دست خود را یک دقیقه روی اجاق داغ بگذارید، به نظرتان یک ساعت خواهد آمد.. یک ساعت در کنار دختری زیبا بنشینید، به نظرتان یک دقیقه خواهد آمد؛ این یعنی " نسبیت ".

فرق بین نبوغ و حماقت این است که نبوغ حدی دارد.

عاشق سفر هستم ولی از رسیدن متنفرم.

من هوش ِ خاصی ندارم، فقط شدیدا کنجکاوم

سعی نکنید موفق شوید، بلکه سعی کنید با ارزش شوید..

دنیا جای خطرناکی برای زندگی است. نه به خاطر مردمان شرور، بلکه به خاطر کسانی که شرارتها را می بینند و کاری در مورد آن انجام نمی دهند.

یکی از قویترین عللی که منجر به ورود آدمی به عرصهء علم و هنر می شود
 فرار از زندگی روزمره است.

مثال زدن، فقط یک راه دیگر آموزش دادن نیست؛ تنها راه آن است.

حقیقت آن چیزی است که از آزمون تجربه، سربلند بیرون آید.

زندگی مثل دوچرخه سواری است. برای حفظ تعادل باید حرکت کنید.


سه شنبه 4 اسفند 1388

قورباغه ها

   نوشته شده توسط: bache bozorg    

 
Once upon a time there was a bunch of tiny frogs.... Who arranged a running competition.

روزی از روزها گروهی از قورباغه های کوچیک تصمیم گرفتند که با

هم مسابقه ی دو بدند .

 

The goal was to reach the top of a very high tower. 
هدف مسابقه رسیدن به نوک یک برج خیلی بلند بود .

 

A big crowd had gathered around the tower to see the race and cheer on the contestants. ...

جمعیت زیادی برای دیدن مسابقه و تشویق قورباغه ها جمع شده بودند ...

 

The race began....

و مسابقه شروع شد ....

 

Honestly,no one in crowd really believed that the tiny frogs would reach the top of the tower. 
راستش, کسی توی جمعیت باور نداشت که قورباغه های به این کوچیکی بتوانند به نوک برج برسند .

 

You heard statements such as: 
شما می تونستید جمله هایی مثل اینها را بشنوید :


'Oh, WAY too difficult!!' 
اوه,عجب کار مشکلی !!'


'They will NEVER make it to the top.' 
'اونها هیچ وقت به نوک برج نمی رسند
.'

or:  
یا :

'Not a chance that they will succeed. The tower is too high!' 
'هیچ شانسی برای موفقیتشون نیست.برج خیلی بلند ه !'

 

The tiny frogs began collapsing. One by one.... 
قورباغه های کوچیک یکی یکی شروع به افتادن کردند ...

 

Except for those, who in a fresh tempo, were climbing higher and higher.... 
بجز بعضی که هنوز با حرارت داشتند بالا وبالاتر می رفتند ...


The crowd continued to yell,  'It is too difficult!!! No one will make it!' 
جمعیت هنوز ادامه می داد,'خیلی مشکله!!!هیچ کس موفق نمی شه !'
 
More tiny frogs got tired and gave up.... 
و تعداد بیشتری از قورباغه ها خسته می شدند و از ادامه دادن منصرف 
...

But ONE continued higher and higher and higher.... 
ولی فقط یکی به رفتن ادامه داد بالا, بالا و باز هم بالاتر ....


This one wouldn't give up! 
این یکی نمی خواست منصرف بشه !

 

At the end everyone else had given up climbing the

tower. Except for the one tiny frog who, after a big effort, was the only one who reached the top! 
بالاخره بقیه ازادامه ی بالا رفتن منصرف شدند.به جز اون قورباغه

کوچولو که بعد از تلاش زیاد تنها کسی بود که به نوک رسید !


THEN all of the other tiny frogs naturally wanted to

know how this one frog managed to do it? 
بقیه ی قورباغه ها مشتاقانه می خواستند بدانند او چگونه این کا ر رو

انجام داده؟

A contestant asked the tiny frog how he had found the strength to succeed and reach the goal? 
اونا ازش پرسیدند که چطور قدرت رسیدن به نوک برج و موفق شدن رو پیدا کرده؟

 

It turned out.... 
و مشخص شد که ...


That the winner was DEAF!!!! 
برنده ی مسابقه کر بوده !!!
 
The wisdom of this story is: 
Never listen to other people's tendencies to be negative or pessimistic. ...   because they take your
most wonderful dreams and wishes away from you -- the ones you have in

your heart!


Always think of the power words have. 
Because everything you hear and read will affect your actions! 
نتیجه ی اخلا قی این داستان اینه که :
هیچ وقت به جملات منفی و مأیوس کننده ی دیگران گوش ندید... چون

اونا زیبا ترین رویا ها و آرزوهای شما رو ازتون می گیرند--چیز هایی که از ته دلتون آرزوشون رو دارید !
همیشه به
قدرت
 کلمات فکر کنید .
چون هر چیزی که می خونید یا می شنوید روی اعمال شما تأثیر میگذاره

Therefore: 
پس :


ALWAYS be.... 
همیشه ....


POSITIVE! 
مثبت فکر کنید !


And above all: 
و بالاتر از اون


Be DEAF when people tell YOU that you cannot fulfill your dreams! 
کر بشید هر وقت کسی خواست به شما  بگه که به آرزوهاتون نخواهید

رسید !


Always think: 
و همیشه باور داشته باشید :

God and I can do this! 
من همراه خدای خودم همه کار می تونم بکنم


Pass this message on to 5 'tiny frogs'  you care about. 
این متن رو به 5 "قورباغه كوچولو" که براتون اهمیت دارند بفرستید .

Give them some motivation!! !

به اون ها کمی امید بدید !!

 

Most people walk in and out of your life......but FRIENDS Leave footprints in your heart  
  آدم های زیادی به زندگی شما وارد و از اون خارج میشن... ولی

دوستانتون جا پا هایی روی قلبتون جا خواهند گذاشت

 


سه شنبه 12 آبان 1388

مجادله در ادبیات بر سر یک خال!

   نوشته شده توسط: bache bozorg    

حافظ

اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را 
به خال هندویش بخشم سمرقند بخارا را

 

 


صائب تبریزی

اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را 
به خال هندویش بخشم سر و دست و تن و پا را
هر آنکس چیز می بخشد ز مال خویش می بخشد
 
نه چون حافظ که می بخشد سمرقند و بخارا را

 

 


شهریار

اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را
 
به خال هندویش بخشم تمام روح اجزا را
هر آنکس که چیز می بخشد بسان مرد می بخشد
 
نه چون صائب که می بخشد سر و دست و تن و پا را
سر و دست و پا را به خاک گور می بخشند
 
نه بر آن ترک شیرازی که برده جمله دلها را

 

 


فاطمه دریایی

اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را
 
خوشا بر حال خوشبختش، بدست آورد دنیا را
نه جان و روح می بخشم نه املاک بخارا را
 
مگر بنگاه املاکم؟چه معنی دارد این کارا؟
و خال هندویش دیگر ندارد ارزشی اصلأ 
که با جراحی صورت عمل کردند خال ها را
نه حافظ داد املاکی، نه صائب دست و پا ها را 
فقط می خواستند این ها، بگیرند وقت ما ها را.....؟؟


سه شنبه 12 آبان 1388

قالبهای کشنده

   نوشته شده توسط: bache bozorg    

روزی مردی داخل چاهی افتاد و بسیار دردش آمد!


یک روحانی او را دید و گفت حتما گناهی انجام داده ای

یک دانشمند عمق چاه و رطوبت خاک آن را اندازه گرفت

یک روزنامه نگار در مورد دردهایش با او مصاحبه کرد

یک یوگیست به او گفت این چاله و همچنین دردت فقط در ذهن تو هستند در واقعیت وجود ندارند

یک پزشک برای او دو قرص آسپرین پایین انداخت

یک پرستار کنار چاه ایستاد و با او گریه کرد

یک  روانشناس او را تحریک کرد تا دلایلی را که پدر و مادرش او را آماده افتادن به داخل چاه کرده بودند پیدا کند

یک تقویت کننده  فکر او را نصیحت کرد که خواستن توانستن است

یک فرد خوشبین به او گفت ممکن بود یکی از پاهات رو بشکنی


سپس فرد بیسوادی گذشت و دست او را گرفت و او را از چاه بیرون آورد


چهارشنبه 29 مهر 1388

بیسکویت

   نوشته شده توسط: bache bozorg    

یك زن جوان در سالن فرودگاه منتظر پروازش بود.

چون هنوز چند ساعت به پروازش باقی مانده بود ، تصمیم گرفت برای گذراندن وقت كتابی خریداری كند. او یك بسته بیسكویت نیز خرید.

او بر روی یك صندلی دسته دار نشست و در آرامش شروع به خواندن كتاب كرد.

در كنار او یك بسته بیسكویت بود و در كنارش مردی نشسته بود و داشت روزنامه می خواند.

وقتی كه او نخستین بیسكویت را به دهان گذاشت ، متوجه شد كه مرد هم یك بیسكویت برداشت و خورد. او خیلی عصبانی شد ولی چیزی نگفت.

پیش خود فكر كرد: «بهتر است ناراحت نشوم ، شاید اشتباه كرده باشد.»

ولی این ماجرا تكرار شد. هر بار كه او یك بیسكویت برمی داشت ، آن مرد هم همین كار را می كرد. این كار او را حسابی عصبانی كرده بود ولی نمی خواست واكنش نشان دهد.

وقتی كه تنها یك بیسكویت باقی مانده بود ، پیش خود فكر كرد:

«حالا ببینم این مرد بی ادب چه كار خواهد كرد؟»

مرد آخرین بیسكویت را نصف كرد و نصفش را خورد.

این دیگه خیلی پررویی می خواست!

او حسابی عصبانی شده بود.

در این هنگام بلندگوی فرودگاه اعلام كرد كه زمان سوار شدن به هواپیماست. آن زن كتابش را بست ، چیزهایش را جمع و جور كرد و با نگاه تندی كه به مرد انداخت از آنجا دور شد و به سمت دروازه اعلام شده رفت.

وقتی داخل هواپیما روی صندلی اش نشست ، دستش را داخل ساكش كرد تا عینكش را داخل ساكش قرار دهد و ناگهان با كمال تعجب دید كه جعبه بیسكویتش آنجاست ، باز نشده و دست نخورده!

خیلی شرمنده شد!!

از خودش

بدش آمد . . .

یادش رفته بود كه

بیسكویتی كه خریده بود را داخل ساكش گذاشته بود.

آن مرد بیسكویتهایش را با او تقسیم كرده بود ، بدون آنكه عصبانی و برآشفته شده باشد


چهارشنبه 29 مهر 1388

داستان عشق

   نوشته شده توسط: bache bozorg    

در روزگارهای قدیم جزیره ای دور افتاده بود که همه احساسات در آن زندگی می کردند: شادی، غم، دانش عشق و باقی

احساسات . روزی به همه آنها اعلام شد که جزیره در حال غرق شدن است. بنابراین هر یک شروع به تعمیر قایقهایشان

کردند.

اما عشق تصمیم گرفت که تا لحظه آخر در جزیره بماند. زمانیکه دیگر چیزس از جزیره روی آب نمانده بود عشق تصمیم گرفت

تا برای نجات خود از دیگران کمک بخواهد. در همین زمان او از ثروت با کشتی یا شکوهش در حال گذشتن از آنجا بود کمک

خواست.

“ثروت، مرا هم با خود می بری؟”

ثروت جواب داد:

“نه نمی توانم. مفدار زیادی طلا و نقره در این قایق هست. من هیچ جایی برای تو ندارم.”

عشق تصمیم گرفت که از غرور که با قایقی زیبا در حال رد شدن از جزیره بود کمک بخواهد.

“غرور لطفاً به من کمک کن.”

“نمی توانم عشق. تو خیس شده ای و ممکن است قایقم را خراب کنی.”

پس عشق از غم که در همان نزدیکی بود درخواست کمک کرد.

“غم لطفاً مرا با خود ببر.”

“آه عشق. آنقدر ناراحتم که دلم می خواهد تنها باشم.”

شادی هم از کنار عشق گذشت اما آنچنان غدق در خوشحالی بود که اصلاً متوجه عشق نشد.

ناگهان صدایی شنید:

” بیا اینجا عشق. من تو را با خود می برم.”

صدای یک  بزرگتر بود. عشق آنقدر خوشحال شد که حتی فراموش کرد اسم ناجی خود را بپرسد. هنگامیکه به خشکی رسیدند

ناجی به راه خود رفت.

عشق که تازه متوجه شده بود که چقدر به ناجی خود مدیون است از دانش که او هم از عشق بزرگتر بود  پرسید:

” چه کسی به من کمک کرد؟”

دانش جواب داد: “او زمان بود.”

زمان؟ اما چرا به من کمک کرد؟”

دانش لبخندی زد و با دانایی جواب داد که:

“چون  تنها زمان بزرگی عشق را درک می کند.”


سه شنبه 28 مهر 1388

داستان فوق العاده در مورد عشق

   نوشته شده توسط: bache bozorg    

زنی از خانه بیرون آمد و سه پیرمرد را با چهره های زیبا جلوی در دید.
به آنها گفت: « من شما را نمی شناسم ولی فکر می کنم گرسنه باشید، بفرمائید داخل تا چیزی برای خوردن به شما بدهم.»
آنها پرسیدند:« آیا شوهرتان خانه است؟»
زن گفت: « نه، او به دنبال کاری بیرون از خانه رفته.»
آنها گفتند: « پس ما نمی توانیم وارد شویم منتظر می مانیم.»
عصر وقتی شوهر به خانه برگشت، زن ماجرا را برای او تعریف کرد.
شوهرش به او گفت: « برو به آنها بگو شوهرم آمده، بفرمائید داخل.»
زن بیرون رفت و آنها را به خانه دعوت کرد. آنها گفتند: « ما با هم داخل خانه نمی شویم.»
زن با تعجب پرسید: « چرا!؟» یکی از پیرمردها به دیگری اشاره کرد و گفت:« نام او ثروت است.» و به پیرمرد دیگر اشاره کرد و گفت:« نام او موفقیت است. و نام من عشق است، حالا انتخاب کنید که کدام یک از ما وارد خانه شما شویم.»
زن پیش شوهرش برگشت و ماجرا را تعریف کرد. شوهـر گفت:« چه خوب، ثـروت را دعوت کنیم تا خانه مان پر از ثروت شود! » ولی همسرش مخالفت کرد و گفت:« چرا موفقیت را دعوت نکنیم؟»
فرزند خانه که سخنان آنها را می شنید، پیشنهاد کرد:« بگذارید عشق را دعوت کنیم تا خانه پر از عشق و محبت شود.»
مرد و زن هر دو موافقت کردند. زن بیرون رفت و گفت:« کدام یک از شما عشق است؟ او مهمان ماست.»
عشق بلند شد و ثروت و موفقیت هم بلند شدند و دنبال او راه افتادند. زن با تعجب پرسید:« شما دیگر چرا می آیید؟»
پیرمردها با هم گفتند:« اگر شما ثروت یا موفقیت را دعوت می کردید، بقیه نمی آمدند ولی هرجا که عشق است ثروت و موفقیت هم هست! »

آری… با عشق هر آنچه که می خواهید می توانید به دست آوردید


سه شنبه 28 مهر 1388

داستان پیرمرد

   نوشته شده توسط: bache bozorg    

پیرمردی تنها در مینه سوتا زندگی می کرد . او می خواست مزرعه سیب زمینی اش راشخم بزند اما این کار خیلی سختی بود .تنها پسرش که می توانست به او کمک کند در زندان بود پیرمرد نامه ای برای پسرش نوشت و وضعیت را برای او توضیح داد
پسرعزیزم من حال خوشی ندارم چون امسال نخواهم توانست سیب زمینی بکارم من نمی خواهم این مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت همیشه زمان کاشت محصول را دوست داشت. من برای کار مزرعه خیلی پیر شده ام. اگر تو اینجا بودی تمام مشکلات من حل می شد من می دانم که اگر تو اینجا بودی مزرعه را برای من شخم می زدی
دوستدار تو پدر

پیرمرد این تلگراف را دریافت کرد
پدر, به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن , من آنجا اسلحه پنهان کرده ام
4 صبح فردا 12 نفر از مأموران Fbi و افسران پلیس محلی دیده شدند , و تمام مزرعه را شخم زدند بدون اینکه اسلحه ای پیدا کنند
پیرمرد بهت زده نامه دیگری به پسرش نوشت و به او گفت که چه اتفاقی افتاده و می خواهد چه کند ؟
پسرش پاسخ داد : پدر برو و سیب زمینی هایت را بکار، این بهترین کاری بود که از اینجا می توانستم برایت انجام بدهم

هیچ مانعی در دنیا وجود ندارد . اگر شما از اعماق قلبتان تصمیم به انجام کاری بگیرید می توانید آن را انجام بدهید
مانع ذهن است . نه اینکه شما یا یک فرد کجا هستید


تعداد کل صفحات: 3 1 2 3