تبلیغات
هرچی گیر آوردم میتایپم - داستان مرد خوشبخت
پنجشنبه 16 مهر 1388

داستان مرد خوشبخت

   نوشته شده توسط: bache bozorg    

پادشاهی پس از اینكه بیمار شد گفت:

«نصف قلمرو پادشاهی ام را به کسی می دهم که بتواند مرا معالجه کند».

تمام آدم های دانا دور هم جمع شدند
تا ببیند چطور می شود شاه را معالجه کرد،
اما هیچ
  یک ندانست.

 تنها یکی از مردان دانا گفت :
که فکر می کند می تواند شاه را معالجه کند.
اگر یک آدم خوشبخت را پیدا کنید،
 

پیراهنش را بردارید
و تن شاه کنید،
شاه معالجه می شود.

شاه پیک هایش را برای پیدا کردن یک آدم خوشبخت فرستاد.
آن ها در سرتاسر مملکت سفر کردند
ولی نتوانستند آدم خوشبختی پیدا کنند.
حتی یک نفر پیدا نشد که کاملا راضی باشد.
آن که ثروت داشت، بیمار بود.
آن که سالم بود در فقر دست و پا می زد،
یا اگر سالم و ثروتمند بود زن و زندگی بدی داشت.
یا اگر فرزندی داشت، فرزندانش بد بودند.
خلاصه هر آدمی چیزی داشت که از آن گله و شکایت کند.

آخرهای یک شب،
پسر شاه از کنار کلبه ای محقر و فقیرانه رد می شد
که شنید یک نفر دارد چیزهایی می گوید.
« شکر خدا که کارم را تمام کرده ام.
سیر و پر غذا خورده ام
و می توانم دراز بکشم
و بخوابم!
چه چیز دیگری می توانم بخواهم؟»

پسر شاه خوشحال شد
و دستور داد که پیراهن مرد را بگیرند
و پیش شاه بیاورند
و به مرد هم هر چقدر بخواهد بدهند.

 پیک ها برای بیرون آوردن پیراهن مرد توی کلبه رفتند،
اما مرد خوشبخت آن قدر فقیر بود که
  پیراهن نداشت!!!.

(۱۸۷۲)
لئو تولستوی


s*s
چهارشنبه 22 مهر 1388 11:07 ب.ظ
eyb nadare begoo biyad man behesh midam faghat gheymat balast zendegi kharj dare
nashenas
چهارشنبه 22 مهر 1388 01:19 ب.ظ
rasti age gofti in ki bood?
لئو تولستوی
nashenas
سه شنبه 21 مهر 1388 05:54 ب.ظ
hamin jory nazar dadam ke hadeaghal joloie nazarat be jaie 0 beshe 1
dar kol bad nabood
پاسخ bache bozorg : khobe inam nazareye vase khodesh dar kol shoma ham mitonid mesl bagheye nazaretono khosusi bebid un vaghat pey mibarid ke chera jeloye hame nazarat 0 haset
mersi az nazareton bacheye bozoreg
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر